تبليغاتX
من اگر برخیزم...(تا آزادی همه زندانیان ) - اشک نوروزی
دست نوشته های یک دانشجو
امسال هم بغضم در گلو ترکید.

اما این بار نه احساس گناه نه برای آنکه نمک بر زخم خود بپاشم که چرا " بنده ای " عصیان گر بوده ام نه این که تاسف معصومیت از دست رفته ام را در پس نخستین گناه خورده باشم.

امسال بغضم ترکید

نه از برای نا باوری آنچه با ما کردند می کنند به جرم آنکه حرفی دیگر داریم و طرحی دیگر در باور کودکانه خود برای جهانی زیبا تر کشیده ایم

" آنجا که هر سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری  ... "

بغضم ترکید وقتی به یاد بهروز و مجید و فرزاد افتادم با یاد " بابا نان داد " های روز های کودکی به یاد فرزاد کمانگر افتادم !

به یاد مفاهیم اولیه ، به یاد " ریاضیات " افتادم

عجیب است

آن موقع که در کودکستان غذای خود را با "سارا" ی کودکی ام تقسیم می کردم بهتر می دانستم که یک با یک برابر است تا امروز که صد نوع انتگرال و کوفت و زهرمار را یادمان داده اند.

راستی آیا یک با یک برابر است؟ آیا آن روز ها بود؟ یا در پاکی و خوش بینی شیرین کودکی چنین می نمود؟

دیگر حوصله ادامه ندارم

دلم بیش از اینکه برای بهروز و مجید بسوزد که می دانستند چه می کنند دلم برای مادرانشان می سوزد

برای صدای محزون مادر بهروز

برای اشک های برادر بهروز

برای اشک های مادر مجید

و مجید و بهروز ها که پشت میله های سرد اوین به استقبال بهار می روند

به جای مادران داغ داری که در خاوران و خاوران ها به میهمانی ستاره ها نشسته اند

دلم از جور تاریخی که خود نیز نمی داند گمشده های کوچه پس کوچه های ۱۷ شهریور کجایند

از دوری فرزندانی که زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد بودند

سوخت و بغضم شکست در گلو

لعنت بر این سرزمین همیشه غم آلود

پ.ن ۱: فعلا که دلخوش غم دادن و غم ستاندن با دوستان هستیم

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

با شاملو سالتان را نو کنید:

اخر بازی


عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه های ب هنگام خویش
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا
سربازان
شکسته گذشتند
خسته
بر اسبان تشریح
و لته های بی رنگ غروری نگون سار
بر نیزه های شان
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرین ات میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند!

شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:3  توسط فانوس خون  |